7 گفتار دوم: ايران و دولت مجازي
براي تبديل شدن به دولتي موفق و به كلام روزكرانس مجازي، راه درازي در پيش است. گرچه در چند سال پس از جنگ، اقدامهاي اساسي جهت بهبود توان ملي برداشته شده است، اما بعضي از آرزوهاي شفقتجويانه، به جاي آرمانهاي اخلاقي در اوايل انقلاب، فضايي را براي استخدام نيروي كار به وجود آورده بود كه، مناسب با اين تحولات جهاني نبود. امروز، فقدان توجه به تخصص، تا حد زيادي بر طرف شده است. اما چنانچه روزكرانس تأكيد ميكند، براي رسيدن به منزلتي كه، تخصص همراه با فضيلت و معنويت باشد، راه درازي در پيش داريم. البته امروزه از لحاظ سلبي، آثار منفي عدم توجه به تخصص، كاملاً درك شده است. به لطف موقعيت استراتژيك، نيروي كار متخصص، مليگرايي مدني و مثبت، سرمايههاي داخلي و خارجي، بازارهاي همسايه در عراق، افغانستان، آسياي مركزي و قفقاز و خليج فارس، فرصتي براي ايران فراهم كرده كه، به سرعت ميتواند خود را با شرايط سازگار كرده، و از آنها بهره برد. در ذيل، توصيههايي كه مناسب ديده شده، جهت امعان نظر پيشنهاد ميشود:
با توصيه روزكرانس، براي رسيدن به وضعيت دولت مجازي، نيازمند انداختن طرحي نو هستيم. در ادامه نشان خواهيم داد كه اين طرح نو، مستلزم تغييرات اساسي در نگرش فلسفي، شناخت، نگرش علمي به جهان و خود و اخذ جهانگرايي مناسب است. بنابر اين، نيازمند آن هستيم كه نگرشي جامع داشته باشيم. به اقتضاي اين نياز جامعگرايانه، مباحث اين گفتار داراي دو خصلت است: اولاً لازم است هم فضاي گفتماني بحث مطرح شود، و هم محتواي اين گفتمان. به اين لحاظ، مباحث اوليه اين گفتار بيشتر بعد هستيشناسي فلسفي دارد. اين امر به ما ياري خواهد داد، تا به رغم نگرش تلفيقي نسبت به رابطه مذهب با سياست، تمايز كاركردي اين دو نهاد را از هم باز شناسيم. مهمترين شاخص براي اقدام، يادآوري اين نكته مهم است، كه به عنوان مسئولين دولتي عنايت شود، مالياتي كه گرفته ميشود و منابعي كه در قالب نهاد دولت خرج ميشود، معطوف به چه هدفي است. اين امر به ما ياري خواهد كرد كه در خصوص مناصب سياسي خود، كه از ماليات و اموال عمومي ملت تأمين ميشود، با امامت مذهبي، كه از وجوه شرعي تغذيه ميشود، و ياريرساني به مستضعفين، كه مسئوليت كميتههاي امداد است، و با صدقات تأمين ميشوند، تفاوت قائل شويم. دولت، نهادي است كه با رأي شهروندي ملت ايجاد ميشود. شهروند، خود با شركت در انتخابات قانون اساسي، دولت را به وجود ميآورد. ملت، مجموعه افرادي است كه نگاهي قدرتي - امنيتي به قضايا دارند. به اين لحاظ است كه، مدخل ورودي هر كس به زندگي عمومي خويش، دوران خدمت مقدس سربازي است. او اولاً بايد فرهنگ ملي پيدا كند، ثانياً دريابد، كه ملي انساني است كه قدرتساز است. در اين مجموعه، همه همپيمانان قدرتساز، خودي محسوب ميشوند. در بند حاضر از اين گفتار چند گزاره زير مطرح است:
1- جمهوري اسلامي ايران، نظامي حكومتي براي نظام ملي ايران است. در نتيجه در كاربرد مفهوم نظام بايد به اين ظرافت توجه شود. نهاد حكومتي جمهوري اسلامي، به عنوان هيئت مديره دولت كار ميكند. دولت، نهادي است براي توليد قدرت ملت. به اين لحاظ اين دولت بايد دموكراتيك باشد. قدرت نميتواند فاقد اختيار باشد. قدرت از آن ملت است، و دولت از سوي او اقتدار دارد. اقتدار يعني مرجع تصميم قانوني از سوي ملت
2- در ملت - دولت، هر ايراني خودي است، همان طوري كه در نهاد امت (مسجد و نماز)، هر مسلمان خودي است.
3- طبق قانون اساسي، ملت ايران داوطلبانه متعهد شده است در تلاش براي امنيت ملي و افزايش قدرت ملي، حاكميت خدا را نيز حفاظت كند.
4- منصب ملي متمايز از منصب مذهبي است. كارگزاران سياسي متنعم از مالياتها، بايد امنيت و قدرت ملي (به عنوان يك ظرف) را، براي تضمين امنيت و قدرت ملت - نه اصالتاً حكومت، تأمين كنند. امنيت حكومت، جلوه ابزاري براي امنيت و قدرت ملت دارد. تأمين امنيت ملت است كه وظيفهاي مقدس ميشود.
5- در حالي كه جهان عرصه حاكميت خداست، ملت - دولت، عرصه حاكميت انسان به عنوان خليفه خداست.
6- حاكميت از آن ملت است. ملت با تدوين قانون اساسي، دولت را به وجود آورده است. حكومت، كارگزاران ملت هستند كه مواجب ميگيرند، تا اراده و حاكميت حكومت را بپذيرند، و ملتي كه حاكميت غير خدا را بپذيرد، مشرك است. همان طوري كه مفاد قانون اساسي متذكر ميشود، حاكميت انسان، در طول نزولي حاكميت خداست، و هم مشيت اوست كه انسان را بر سرنوشت خود حاكم ميكند، هر چند كه ملائك به فسادخيزي از اين حاكميت ترسا شوند.
7- اسلام مبناي جهانبيني عام ما است و ايران عرصه تحقق فلسفه سياسي ما.
جدول شماره 1- خصوصيت دولت ملي در مقابل امت و طبقه
|
طبقه |
امت |
ملت - دولت |
علتهاي چهارگانه |
|
سعادت مادي توانگري اقتصادي مديريت نرمافزاري مدير - توليد كارگزار كار و سرمايه |
رستگاري حاكميت الهي تفسير امام - اقتداي امت عبادت |
امنيت حاكميت انساني مديريت شهرياري توليد قدرت شهروندي - قدرت |
علت غائي علت صورتي علت فاعلي علت مادي |
بديهي است از نظر مسلمانان، دين، چارچوبي جهتبخش است. مؤمنين، داوطلبانه، جلوه ديني را در قدرتسازي و امنيتسازي منظور ميدارند. بر اين اساس، تعهد مذهبي ما به مسلمين و يا مستضعفين، بهمعناي تعديل كننده سياست است، و نه جايگزين آن. طبق رفراندوم قانون اساسي، ملت ايران داوطلبانه متعهد شده است، در صورت تعارض جمهوريت و حاكميت مردم با اسلاميت و حاكميت خدا، حاكميت خدا را بر حاكيمت انساني خويش متقدم كند، نه آن كه ملت - دولت را به امت يا جامعه اقتصادي تبديل كند. گرچه در دولت مجازي، تأكيد روي عامل سعادت اقتصادي است، ولي بحث اين است كه در اين برهه زماني، قدرت در اقتصاد تعريف ميشود، همان طوري كه در خلافت در دين، و در ملت - دولت قبلي در قلمرو و قدرت نظامي تعريف ميشد. اين تعريف ميتواند زيربناي نظري تغيير نگرش به سياست را فراهم آورد.
در اين مورد خاص، استفاده از قالب هستي شناسنامه فوق، به نخبگان كشور فرصت ميدهد كه منصب سياسي خود را در قالب نهاد سياسي ايران، و با مسئوليت تدوين و اجراي سياست معطوف به احكام (فقهي - اخلاق - فلسفي - عرفاني) اسلامي تعريف كنند، و در دام بنيادگرايي اسلام سياسي نيفتند، كه خود را در قالب مذهب ستيزجويانه عليه ديگران تعريف ميكند. به جاي بنيادگرايي كه قرائتي ايدئولوژيك از مذهب است، قرائت توحيدي از مذهب را بايد نشاند. در اين قرائت، اساس دين رحمت است، اما نه به حد سازشكارانه آن. با كساني كه فتنه برميانگيزند جنگ ميشود، ولي نه با غيض و به قيمت تعدي به حقوق آنها، و تا رفع فتنه ... بر اساس چنين نگرشي فلسفه سياسي، تابعي از فلسفه عام، و مبتني بر اعتقادات قلبي جامعه است. قاعدتاً براي جمهوري اسلامي ايران، فلسفه سياست، ملحوظات احكام فلسفه عام اسلامي را مرعي ميدارد، و در شرايط عادي، مسئولان مكلف به اداي وظيفه نسبت به ملت ايران هستند. البته در شرايط خاصي كه بين دين و حاكميت الهي، با دولت و حاكميت انساني، تعارضي پيش آيد، خود انسان به اسم معنا و داوطلبانه، اين تعارض را به نفع حاكميت الهي حل ميكند.
با اين توضيحات، در بند دوم از گفتار حاضر، ارتباط بين سياست و دين، براي كساني كه منصب سياسي ميگيرند را، ميتوان در قالب عبارات زير خلاصه كرد:
1- ضرورت قدرت، كه با علم و فن، نيروي نظامي، توان اقتصادي و ديپلماسي موفق به دست ميآيد.
2- اولويت فضيلت، كه با اصولگرايي و داشتن چارچوب فلسفي به دست ميآيد.
3- اصالت معنويت، كه با فرا رفتن از سطح عقل و عملياتي كردن جلوه روحاني انسان ممكن ميشود. با عملياتي شدن روح در انسان، انسان موجودي صاحب اراده (غير وابسته)، صبور، زيباييپرست (عابد)، معناگرا، آزاديخواه و ايثارگر ميشود. مبناي زندگي و معناسازي انسان قاعدتاً در اينجا شكل ميگيرد.
4- لزوم عملكرد، براي رهايي از بيعملي ذهن مدرسي، و گام نهادن در وادي خليفهالهي، براي تحقق اراده انساني
اما رسيدن به اين مقام معنوي و فرا عقلي كار آساني نيست. اكثر مردم آگاهي لازم براي پيدا كردن تمايل رسيدن به اين مقام را ندارند. به كلام قرآني، اكثريت، مايل نيستند هزينه رسيدن به اين منزلت، كه گاه با شهادت همراه است را، بپردازند. اينجا مقام مذهب و معنويت است. اما در نهاد دولت، شهروندان - با پرداخت ماليات - شهرياران خود را برميگزينند، تا با بصيرت و درايت خود، امنيت و قدرت آنان را تأمين كنند. البته شهرياران - و نه لزوماً شهروندان - بايد فضيلت لازم را داشته باشند، كه از اين حوزه مسئوليت تخطي نكنند و خود را شرعاً و قانوناً مسئول تلف شدن مالياتهاي پرداخت شده بدانند.
براي گرفتار نيامدن به اين ورطه، نيازمند فرارفتن از سطح بنيادگرايي و جهتگيري ايدئولوژيك، و رسيدن به درجه معرفتشناسي هستيم. با اتكا به معيارهاي معرفتشناسي، جدولي را تدوين نمودهايم، كه ميتواند راهنماي تحول انسان شود. مهمترين خطر، افتادن در دام ايدئولوژي است. ايدئولوژي، به معناي عملياتي شدن غرائز است، اما در قالب قداستهاي نهادي - از جمله دين - پيچيده ميشود، و به سلاح تحميل و زور مجهز ميشود. خلاصه اينكه ايدئولوژي، نه اعتقاد است و نه شناخت. اما بنيادگرايي، ايدئولوژي را هم به جاي اعتقاد و هم به جاي شناخت مينشاند. بنابر اين، به اسم دين، رحمانيت در ذهن او زائل شده و گرفتار شيفتگي به خودي، و غيض عليه غير خودي ميشود، عفو بر ناس فراموش ميشود، و جهاد اصغر را كل دين ميداند، كه جهتبخش به جهاد اكبر نيز هست. جدول زير نشان ميدهد، كه استراتژيپرداز ايراني، بايد همانند هر استراتژيپرداز ديگري، با استفاده از مقدورات و آگاه از محذورات، با عنايت به بازي رقابت و همكاري ديگران، و با توجه به شرايط كوتاهمدت و بلندمدت جامعه، استراتژي سياسي ايران را حول محور قدرت و امنيت ملت رقم بزند، هر چند كه قدرت و امنيت نيز، مجازي شده است. البته او بايد در تالي ارزشهاي دكتريني، حقانيت ظاهري و باطني را براي اجراي اين استراتژي در نظر بگيرد. استراتژيپردازي ابتدائاً مبتني بر شناخت است، اما براي اجرا، بايد مسائل دكتريني نيز لحاظ شوند. لحاظ اين مسائل، نه تنها براي اقناع ديگران (مانند انديشه غرب)، بلكه به اقتضاي اقناع باطني خويش، مبني بر حقانيت باطني اجراي استراتژي نيز هست.
براي برونرفت، ما نيازمند تنظيم جدول ايستاري خاص خود هستيم. به اقتضاي توسعهنيافتگي كشور، تصور اين پژوهشگر اين است كه ايران، نيازمند نوع پيچيدهتري از جداول ايستاري است. به لحاظ مباني ارزشي مذهبي، با بهرهگيري از دستاوردهاي شناخت شناسه جديد، قرائتي فرا اصولگرايانه از شناخت، در اين مقال ارائه ميشود. اين قرائت نو انديشانه از دين، هم به مباني صحيح و غلط پيشاشناختي توجه دارد - كه به صورت سنت براي انسان جلوه پيشيني دارد - هم به جلوههاي شناخت راهجوي علمي، جهتبخش فلسفي، و نقاد روشنفكرانه، و هم جهتگيري عملي مبتني بر اعتقاد و شناخت توجه دارد - تا متضمن شناخت مفيد و فرا مدرسي باشد. اين مؤلفهها را ميتوان در قالب نمودار زير ترسيم كرد، و سپس به شرح اجماعي آن پرداخت.
جدول شماره 2- ترسيم مؤلفهها
|
عمل مبتني بر شناخت |
ذهنيت شناختي مدرسي و فرا مدرسي |
ذهنيت و اقدام پيشا شناخت |
با ترسيم جدول فوق، حال ميتوان، ساخت تفكر نو را در حوزه معرفتشناسي قرار داد، و قبل از آن زمينه معرفتي مناسب براي استراتژيپردازي در سياست كشور فراهم آورد. به واسطه اين دستگاه معرفتي كه به اصلاح ايستاري ياري ميرساند، ميتوان تجويزها را به نحوي سامان داد تا بين ارزشهاي مذهبي با ارزشهاي ملي، قومي و همچنين نيازهاي امنيتي - رفاهي تعامل سازنده ايجاد شود. با اين توضيحات، چند تجويز معرفتشناسانه زير در بند سوم از اين گفتار، مناسبت پيدا ميكند:
به اقتضاي آيه شريقه «و اعدو لهم مااستطعتم من قوه و ...» زينت بودن مال و فرزند، و به تأييد مفطران قدرت لازم است. حتي با اشاره به آيات ديگر، و سيره معصومين، قدرت، تجلي جلوه خليفهاللهي انسان است. اما قدرت نبايد معبود انسان شود. اگر چنين شود، قدرت به فتنه تبديل ميشود.
اگر امت، نهاد معطوف به روحانيت، و حوزههاي علميه، نهاد آموزش و پرورش فضيلت است، نهاد دولت، معطوف به قدرت و امنيت، و مراكز علمي دانشگاهي - پژوهشي نهاد آموزش و پرورش قدرت است. اولي، به اقتضاي فلسفه عام يك جامعه خاص شكل ميگيرد، و دومي، به اقتضاي فلسفه خاص سياسي. فلسفه عام اسلامي جهانشمول و بدون محدوديت مرزي است. فلسفه سياسي، محدود به جهانگستري حوزه امنيت ايران است. اين جهانگستري، گاه از طريق قدرت جهانگير نظامي به دست ميآيد، و گاه از طريق قدرت جهانشمول علم و فن. دولت مجازي دولتي است كه، مجهز به ابزارهاي شبكهاي است و معطوف به بهرهوري عرفي انساني، و نه فدا شدن او. اين در حالي است كه براي مسلمان و در امت، شهادت و فنا فيالله، خود يك مرتبت عالي است.
مطالعات حاكي از آن است كه ارتباط دو نهاد اول (امت و حوزه علميه)، در حوزه سياست، موجب شكلگيري قالب فكري سنتي و ارتباط دو نهاد دوم (دولت و دانشگاه) در حوزه سياست، موجب شكلگيري قالب مدرن و از تلفيق اين دو همراه با روحانيت انساني، قالب فكري خاصي به وجود ميآيد، كه در اين مقام به آن نام پسا مدرن اسلامي ميدهيم.
هر يك از اين قالبهاي فكري، قرائت خاص خود از اسلام را ارائه ميدهند. متأسفانه فضاي فكري جامعه ايراني هنوز عمدتاً سنتي است، و گاه در تقابل با ارزشهاي مدرن قرار ميگيرد. هنوز وضعيتي به وجود نيامده است كه بتوان ارزشهاي قدسي و عرفي دو دنياي سنتي و مدرن را در رابطه تكميلي قرار داد. با اين دغدغه فكري بوده است كه، با عنايت به ضرورت تحول به دولت مجازي، و اقتضاي جامعه ايراني، قرائت پسا مدرني را جعل كردهايم، كه حاوي هر دو دسته از ارزشها باشد. اميد است قرائت پسامدرن اين پژوهش با اصلاحاتي كه ميپذيرد، آغازگر رابطه تكميلي بين اين نهادها شود، و از اين راه بتوان با حفظ ارزشهاي بومي، وارد دنياي مجازي امروز شد.
با مشروعيت يافتن قدرت و نهادهاي مرتبط با آن، زمينه براي فعاليت علمي سياسي فراهم ميشود. علم بايد سرجمع قدرت موجود و ممكن ايران، در همه زمينههاي نظامي، اقتصادي، فني، ارتباطي و فرهنگي شناسايي شود.
در قالب اين دريافت و بينش علمي كلي، بر اساس تحقيقات مشخص شود كه از طريق چه تعاملي (همكاري، رقابت، جنگ سرد، جنگ گرم، و ...)، و كداميك از حوزههاي سياسي، و اختصاصاً كدام نياز قدرتي و امنيتي، با چه استراتژي تأمين ميشود. هر يك از نهادهاي دولتي متكفل چه بخشي از توليد امنيت و قدرت ملي ميشود. چه برنامه خاصي چه حد قدرت و امنيت ايران و ايراني را بالا ميبرد.
با آگاهي از اين شناختهاي علمي، استراتژي كشور تدوين ميشود.
با مراجعه به فلسفه سياسي كشور، انسجام ملي تدوين ميگردد.
با مقايسه اين علم و فلسفه، با فلسفه عام، دكترين سياست كشور اعلان ميشود.
با عنايت به محدوديتهاي موقعيتي - فني، تاكتيك اجرا تنظيم ميشود، و با لحاظ كردن ماهيت روحاني اقدام، جلوههاي معنوي، زيباشناختي، ارادي، صبوريت، ايثار و آزادگي انساني، اين تاكتيك در راستاي استراتژي كل كشور اجرا ميشود.
با صبوري، ايثار و آزادگي انسان، اين تاكتيك در راستاي استراتژي كل كشور اجرا ميشود. اينجا است كه اقدام سكولار با قدسيت معنا آميخته ميشود، بدون آنكه به كارآمدي و عقلانيت آن لطمه بزند.
با رهنمود گرفتن از اين قالبهاي فكري براي تنظيم ذهنيت استراتژيپرداز، حال دريافتهايم كه با دو دسته از ارزشهاي پيشين - قدسي و پسين - سكولار روبهرو هستيم. در نتيجه ذهنيت ديني از منظر اسلامي، يك مسلمان به طور داوطلبانه آمادگي دارد كه، هنجارهاي اقدام خويش را با هنجارهاي قدسي سازگار كند.
در راستاي اين فضاي فكري كلي و ذهني است كه نگرش انساني شكل ميگيرد. به همين لحاظ است كه پسا مدرنها مدعي هستند كه، هر انسان زنداني ذهن و محيط خود است. از درون اين زندانهاي متفاوت، هر كس روشي را براي نگرش خود انتخاب ميكند. در اين گفتار به تلفيق دو سطح از ملزومات كلان و خرد ملتزم شدهايم. از منظر سطح كلان، به محذورات ناشي از جهاني شدن پرداختهايم، و مجازي شدن دولت از اين رهگذر، به صورت يك الزام گريزناپذير درآمده است. از اين منظر، تجويزات زير احصا شدهاند:
1- جهاني شدن، فرايندي است كه از تلاش جهانگسترانه نهادهاي رسمي و غير رسمي و همچنين افراد حاصل ميآيد.
2- هر نهاد و يا فرد براي جهانگستري شعاع فعاليت خود، جهانگرايي خاص خود را دارد. جهانگرايي جهانگسترانه ممكن است حاوي اقدامي جهانگشايانه و جهانگيرانه باشد يا اقدامي جهانشمول. جهانگشايي و جهانگيري، مبتني بر اعمال قدرت از يك سو، و تمكين از سوي ديگر است. اقدام جهانشمول مبتني بر اقتدار، و پذيرش داوطلبانه از سوي پذيرنده است.
3- اقدام نظامي، اقدامي مبتني بر قدرت جهانگيرانه است، و نفوذ در بازار علم، فرهنگ و فن، براي سعادت دنيوي و بهرهمندي اقتصادي است. موفقيت جوامع با اقدامي اقتدارآميز و جهانشمول ممكن ميشود، و نه حذفي - نظامي. تجربه قدرت مهيب آمريكا در افغانستان و عراق، نشان داده است، قدرت نظامي صرفاً از سوي ابرقدرتها، آن هم براي تخريب و بازدارندگي كارساز است، و نه براي ايجاب. تنها آمريكا توانسته ضمن حفظ قدرت نظامي، به ابرقدرتي برسد. اين دستاورد، نتيجه پيشتازي اين كشور در زمينههاي ديگري چون علم، فن، تكنولوژي و ...، است.
4- روسيه اول به يمن كمكهاي متفقين، شكست آلمان، تضعيف انگليس و فرانسه، و انزواگرايي آمريكا منزلت فراتر يافت، بعد ابرقدرت شد. اين در حالي است كه، همان قدرتهاي شكست خورده با بهرهگيري از اقتدار و ابزار قدرت جهانشمول، به منزلت ابرقدرتي و يا قدرت بزرگ رسيدند.
5- جهاني شدن، دو جلوه تمدني و فرهنگي دارد. جلوه تمدني از بالا به درون كشورها نفوذ ميكند، و جلوه فرهنگي نحوه برخورد انسان با اين تحولات است. جهاني شدن دو مسير از بالا و پايين را طي ميكند.
- جهاني شدن از بالا، با ابزار تمدني منتقل ميشود.
- جهاني شدن از پايين، با دموكراسي ممكن ميشود.
- مديريت منابع - به ويژه شبكهسازي انساني - و منزلت استراتژيك، در فرايند جهاني شدن نقش بسيار ايفا ميكند.
- قدرت مجازي - مانند شبكهسازي و بنگاهداري - به سرعت بر قدرت ساختاري - چون نظامي و توليد - ارجحيت پيدا ميكند.
- مديريت توسعه نيروي انساني بسيار مهم ميشود.
- اطلاعات، تحليل اطلاعات و قدرت انطباق بسيار مهم ميشود.
- يكساني تمدني در زمينه آسايشسازي، و يكتايي فرهنگي در زمينه آرامشگري، خيلي مهم ميگردد.
- وابستگي متقابل - وابستگي جاي وابستگي - استقلال مينشيند. به هنگام غلبه وابستگي متقابل، بيهمتايي و يكتايي فرهنگي، و تمايز انسانها مقدس شمرده ميشود، هر چند كه يكساني تمدني موجب به هم پيوستگي انسانها ميشود. با وابستگي متقابل، كشورها و انسانها نسبت به هم، متقابلاً آسيبپذير و حساس ميشوند. در وابستگي، يكي از كشورها نسبت به ديگري در اين حالت قرار ميگيرد. به لحاظ وابستگي و يا وابستگي متقابل، و بالا رفتن هزينه جنگ، تكرار جنگها در شرايط غلبه عقلانيت كاهش مييابد. براي يك لحظه ميتوان فكر كرد، چرا همه از صدام و طالبان ميخواستند به طور مسالمتآميز كنارهگيري كنند. دو چيز به نظر ميرسد: هزينه جنگ، و آسيبپذيري همسايگان عرب و شهروندان عراقي. رابطه معارضين عراقي با آمريكا و ايران، بيش از رابطه آنان با نيروهاي امنيتي صدام است.
- حقوق بشر، حاكي از ارحجيت يافتن منزلت انسان نسبت به نهاد است. دموكراسي و آنارشيسم، كف و سقف اين گرايش به حقوق بشر را نشان ميدهد. اگر دولتها در مقابل اين موج، مقاومت نشان دهند، چنان كه سرنوشت معارضين ايراني نشان ميدهد، آنان به احتمال زياد منافع خود را در همكاري با قدرتهاي خارجي و در مقابل هموطنان غير دموكرات خود، تعريف خواهند كرد. كار ويژه دولت كاملاً در حال عوض شدن است. جلوههاي استخراجي آن به تدريج به خدماتدهي تنظيمي و نمادي تبديل ميشود. به علاوه، همان طوري كه روزكرانس تأكيد ميكند، افق ديد دولت بايد از طريق مجازي شدن از سطح قلمروي ملي، فراتر رفته و به سطح جهاني، هر چند به اقتضاي منافع ملي، گسترش يابد. دولت بايد توان تقويت انسان را داشته باشد، تا او بتواند از لحاظ فرهنگي در جو و فضاي تمدن جهاني مستحيل نشود، بلكه بيهمتايي خود را حفظ كند. همچنين دولت بايد او را ياري دهد، تا او داوطلبانه بتواند در عرصه جهاني حضوري مؤثر داشته باشد.
- نهايتاً اين كه دنياي در حال ظهور، دنياي مجازي شبكهاي است. كساني موفق هستند كه توان مديريتي شبكهسازي از طريق ارتباطات را، داشته باشند. آنهايي موفقترند كه توان شبكهسازي از طريق دنياي مجازي رايانهاي را دارند. متأسفانه، غرب به رهبري آمريكا، رهبري هژمونيك در اين عرصه را در اختيار دارد. اما كشورهاي بزرگ و كوچك چون هند و چين از يك سو، و هنگكنگ و سنگاپور از سوي ديگر، توانستهاند ميدانداري مناسبي در اين عرصه داشته باشند.
با مطالعه ملزومات ناشي از جهاني شدن، در مييابيم كه ايران، زيرساختهاي لازم فرهنگي و مادي را براي انطباقگرايي با محذورات ناشي از جهاني شدن دارد. متأسفانه، همراه با واقعيتهاي ناشي از ستيز بين بنيادگرايي صهيونيستي و اسلامي، جو ايدئولوژيك و شناخت گريز حاكم نيز، موجب تفسيرهاي نهچندان مناسب رهبران سياست خارجي كشور، شده است. گاه نخبگان سياست خارجي، براي پيشگري از صدمات ناشي از فضاي ايدئولوژيك، مجبور به تقيه سياسي ميشوند. با افزايش آگاهيها، امروزه بر خيل تقيه كنندگان، به شدت افزوده شده است. اين جو ايدئولوژيك با استفاده از مشكل اعراب و فلسطين، نظريه برخورد تمدنها و مقابله با عراق، تحولات جهاني را حاكي از مقابله غرب با اسلام ميداند. اين درحالي است كه اين گروه اجتماعي بر واقعيتهاي تعارض ناشي از جهاني شدن، چشم فرو ميبندند. امروزه چندين رهبر صرب مسيحي، به جرم كشتار جمعي مسلمانان، در حال محاكمه هستند، در حالي كه هنوز هيچ رهبر مسلماني به اين جرم دستگير و محاكمه نشده است. اگر غرب با تعبير بنيادگرا از اسلام - مانند مسيحي و نه هنوز يهودي - ميجنگد، اما گرايش اصلاحطلبي در ايران، و دولت اسلامي معتدل تركيه را، تحمل ميكند. حتي به مقتضاي زمان، از بنيادگراياني چون طالبان نيز بهره بردهاند. منظور اين نيست كه آنان تحمل دارند يا خير. بلكه منظور آن است كه بازي سياسي جلوه امنيتي - قدرتي دارد و نه مذهبي.
توضيحات فوق در خصوص فضاي سياسي كشور، نشان ميدهد كه به رغم وجود استعدادهاي بالقوه، جهتگيري سياست ايران تا حدودي به جهت معكوس سير كرده است. مهمتر از همه اين كه، فرايند جهاني شدن، تا حد زيادي متأثر از جهاني شدن جهتگيريهاي تمدني و فرهنگي غرب است. اين در حالي است كه اصولاً انقلاب ايران، جهتگيريهاي اساسي خود را در تقابل با تمدن فرهنگ غرب، تعريف كرده است. البته با پيشرفتهاي شناختي كه به دست آمده، دستاوردهاي تمدني غرب جلوه جهانشمول دارد. نشأت گرفتن يك نظريه علمي - چون دستاوردهاي دموكراسي در جوامع - بيشتر جلوهاي جهانشمول دارد، تا غربي. تقريباً اين آگاهي به تدريج و به طور فزايندهاي، فراگير ميشود. به عكس، مسائل فرهنگي، بومي هستند و ميل به بيهمتايي دارند.
به تدريج كه اين تحولات حاصل ميشود، جمهوري اسلامي ايران به راهكارهاي تازهتري، براي افزايش قدرت و امنيت ملي ميرسد. بر خلاف دهه اول انقلاب، برنامهريزي در كشور، بنياد ميگيرد. اما هنوز جهتگيريها براي افزايش مقدورات كشور، سامان نشده است. براي اين منظور، چند تجويز ارائه ميشود:
1- تلاش براي تعريف نظام ملي و تمايز آن از نظام امتي، و جايگاه نظام حكومتي و ارتباط آن با نظام ملي
2- تلاش براي يافتن روش مناسب، جهت تلفيق امنيت ظرف ملي با امنيت ملت، و نقش حكومت در ايجاد توازن مناسب
3- بازسازي فرهنگ سياسي به مقتضاي ضرورتهاي امنيت و قدرت ملي و ملت
4- نهادينه كردن حقوق بشر، و حراست از كرامت انساني
5- اصلاح جهتگيريهاي كشور از قدرت منفي - نظامي به مثبت (از جمله اقتصاد، فرهنگ، ارتباطات، مديريت و ...)
6- مهمترين اصل اساسي براي سامان كردن مقدورات كشور، دموكراتيزه شدن تدريجي فضاي سياسي كشور است. اين تحول، به رابطه ناسالم بين حكومت و ملت، پايان ميدهد. به جاي دو اقدام تعارضي ملت براي براندازي، و حكومت براي كنترل اقتدارگرايانه، بايد رابطه شهروندي - شهرياري، تعريف شود. اراده ملي و عقل حكومتي حاكم گردد. كارفرمايي ملت و كارگزاري حكومت برقرار گردد. خوشبختانه، قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران اين استعداد را دارد. در كوتاهمدت ميتوان براي مناصب كليدي احزاب، معياري آموزشي قرار داد. اما در بلندمدت، برنامههاي آموزشي و پرورشي مؤسسات آموزشي، بايد مناسب براي پرورش انسان دموكرات باشد.
7- وابستگي متقابل بايد معيار روابط ملت و حكومت باشد. اراده ملت بايد از طريق مناصب منتخب، فرصت حضور در عرصه سياسي را داشته باشد. دستگاه اداري خبره و متخصص، بايد در خدمت تحقق اين اراده باشد.
8- ايجاد و يا سه جريان حزبي قوي در كشور تحت عناوين:
- محافظهكاري - نو محافظهكاري
- اصلاحطلب - نو اصلاحطلب
- عملگرا
بنيادگراها بايد خود را در قالب طيف محافظهكاري - نو محافظهكاري تعريف كنند. اين طيف فكري به ارزشهاي نهادي و سنتي كشور بها ميدهد. حفظ نهاد و سنتهاي ملي وظيفه اين حزب است. اصلاحطلبان و نو اصلاحطلبان، بايد بر شأنيت انسان و آزادي او تأكيد كنند. درحالي كه در ديدگاه سكولاريستي، اصالت با ليبراليسم فلسفي، و ضرورت بر محافظهكاري است، مسلمان، داوطلبانه اين رابطه را معكوس ميكند. حزب عملگرا به عنوان حد واسطي عمل ميكند، كه تأكيدش بر نيازهاي مادي - اقتصادي - فني - ارتباطي جامعه است. معمولاً اين حزب در همه ائتلافهاي حكومتي خواهد بود.
9- تناسبي كردن انتخابات، براي از بين بردن تفرقهها و قائل شدن به حداقلي براي فرانشيزها
10- برگزاري انتخابات درون حزبي، براي انتخاب اصلح با برنامه حزبي، بدون آن كه اراده مردم با نظارت استصوابي شوراي نگهبان نقض شود.
11- حزبگرايي در درون ارزش مشترك ملي، با تلاش براي ايجاد شوراي روابط سياسي، با شركت همه نخبگان درون و برون حكومتي
12- برونگرا كردن نگرش سياسي كشوري، و رفتن از بيطرفي فعال به سوي حضور فعالانه
13- دولت بايد زمينه را براي شبكهسازي روابط، در دو سطح داخلي و خارجي فراهم كند: زمينه براي جهاني شدن از بالا (انطباق با شرايط اقتصادي - فني - ارتباطي) و جهاني شدن از پايين (دموكراسي)
14- تلاش براي تلفيق امنيت تمدني، از طريق همكاري در تمدن جهاني، و همزيستي فرهنگي با ديگران
15- پرورش بخش خصوصي فعال
16- ارتقاي سطح تخصصي كشور
17- تلاش براي بهرهگيري از منزلت استراتژيك كشور
18- تلاش براي استفاده از تخصص و سرمايه ايرانيان خارج از كشور، براي بالا بردن قدرت ملي و جذب آنان براي اعمال نفوذ در كشورهاي محل اقامت، به عنوان لابي
رسيدن به چنين وضعي نيازمند آن است كه، با ايجاد دموكراسي در كشور، جمهوري اسلامي ايران فرصتي را فراهم كند كه روابط داخلي بين گروههاي اجتماعي، از سطح حكومتي، به سطح ملي ارتقا يابد. دموكراسيها داراي اين فضيلت هستند، كه بازي سياسي را در داخل به رابطه حقوقي و مدني تحويل ميكنند، تا انرژي كشور صرف بازي در عرصه جهاني شود.
بر خلاف تحولات ناشي از فرايند ملي، جريان سياست در داخل كشور به سوي جناحگرايي سير ميكند. با دولت مطلقه نو - پاتريمونيال پهلوي، عقلانيت ابزاري نزد بخش كمي از اجتماع نهادينه شده بود. اما فضاي مدرن تصنعي، و فقدان آمادگي براي زيست در دنيايي مدرن، جامعه سياسي ايران را تودهاي، و آماده براي بنيادگرايي كرده بود. با فروپاشي شوروي و غلبه هژمونيك، فرهنگ جهاني شدن، دموكراسي و حقوق بشر، همراه با ارزشهاي تمدني بشر، جهانشمول شده است. پيشبيني هانتينگون و فوكوياما، هر كدام بخشي از اين واقعيت را به نمايش گذاشتند. هانتينگون به جلوه فرهنگي در عرصه پرداخت، و به اقتضاي واقعگرايي ذهني خويش، راه را براي عدم مصالحه و برخورد بين جنوب و شمال فراهم ديد. فوكوياما جلوه تمدني را مشاهده كرد، و به واسطه نگرش آرمانگرايانه خود، پايان تاريخ را پيشبيني كرد. بيان گفتگوي تمدنها، و ائتلاف براي صلح آقاي خاتمي، بدون عميق شدن در مباني نظري موضوع، مستظهر به يك پلوراليسم بود. واقعيات ايران، به آقاي خاتمي آموخته بود كه بنيادگرايي، ستيزهجو است. اما آرمانگرايي انفعالي و پوزيتيويستي فوكوياما، در بيان آقاي خاتمي به آرمانگرايي فعال تبديل شد. با ذهنيت فرهنگي و با توجه به جلوههاي سكولار زندگي، آقاي خاتمي به عنوان يك روحاني آرمانگرا - و نه كثرتگرا - به جلوه آرامشبخش فرهنگ بسنده كرد. ظهور جريان فكري پسامدرنيسم به اين ذهنيگرايي خاتمي دامن زد.
در تقابل با وضعيت پيش آمده، جمهوري اسلامي ايران، به بازي از پيش باخته، در دو عرصه داخلي و خارجي، دست زده است. به جاي حل بحران افراطگرايي، از طريق اجماع فلسفي و وفاق ملي، بنيادگرايان، به فيصلهبخشي اقتدارآميز مشكلات روي آوردهاند. اين رويكرد غير دموكراتيك، به شدت كشور را از داخل آسيبپذير ميكند. در عرصه خارجي، طنز سورلي در مورد ايران مصداق پيدا ميكند، «براي رسيدن به امنيت، جمهوري اسلامي ناچار شده، به دامان تهديد كننده امنيت روي آورد». پس از مشخص شدن ناكارآمدي مقابله بنيادگرايانه با موج انساني، جمهوري اسلامي به همكاري با شرق پرداخت، تا به كسب توان نظامي - به ويژه موشكي - نائل آيد. دستاورد جنگ، به اين تغيير ذهنيت ياري داد. كره شمالي و كوبا توأمان، نيروي سختافزاري و نرمافزاري لازم براي اين مقابلهجويي را فراهم كردند. با مشخص شدن اين ناكارآمدي، ايران به سوي چين و روسيه رفت، تا ياران استراتژيك خود را در اين كمپ پيدا كند. پس از آن كه با پرداخت هزينه بسيار، جمهوري اسلامي دريافت كه نه كمك فني آنان كافي است، و نه آنان حاضرند روابط استراتژيك خود را با غرب، فداي رابطه با ايران كنند، از اواسط تابستان، ديالكتيك سورلي ظهور فزاينده خود را، در عرصه روابط خارجي آغاز كرد.
غافل از اين كه، غرب به صورت يك كليت عمل ميكند. جمهوري اسلامي تعارض تاكتيك نوش اروپا با نيش آمريكا را، به تعارض استراتژيك اروپا تفسير كرد. اين بار جمهوري اسلامي، آرمانگرايانه به دامان اروپا در كمپ غرب، پناه برده است. به اميدي كه همراه با آن با بخش آمريكايي كمپ غرب بجنگد. متأسفانه اين بازي دوگانه نيش آمريكا به دور ايران، امتيازات بيشتري به غرب خواهد داد، تا از اين بازي نيش و نوش، به نفع غلبه هژمونيك غرب در منطقه استفاده كند. قدرت مانور جمهوري اسلامي، در طيفي بين دو قطب از اسلامگرايي نهفته است: اسلامگرايي كثرتگرايي شبيه تركيه، تا بنيادگرايي راه را براي خط سوم سكولاريستي در داخل، و مستحيل شدن تمدني - فرهنگي در قالب فكري غرب فراهم ميكند. به لحاظ تعارض بين سياست اعلاني و اعمالي، اعمال سياستهاي غير دموكراتيك در داخل، انفعال كامل سياسي در خارج - تحت عنوان بيطرفي فعال - از اواخر بهمن 1381 به طور فزايندهاي، زمان براي جمهوري اسلامي متراكم ميشود.
براي رهايي از وضعيت فوق، تئوري موازنه مثبت فعالانه، ميتواند بسيار كارآمد باشد. اين تئوري مبتني بر ذهنيت توحيدي است. توحيد به معناي كثرت مخلوق، ناشي از وحدت معبود، و عابد متكثر هالك به سوي معبود، ترجمه ميشود. چنين قرائتي، زمينه فكري لازم را بري نوع خاصي از كثرتگرايي فراهم ميكند: كثرتگرايي تعاوني اخلاقي[1] (عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.)، به رغم اين كه اين نوع كثرتگرايي ايراني اصالتاً فرهنگي (سنتگرا و نو محافظهكار)، و ضرورتاً تمدني (نو اصلاحطلب) است، كثرتگرايي غرب اصالتاً تمدني (ليبرال) و ضرورتاً فرهنگي (سنتگرا) ميباشد. كثرتگرايي غربي را ميتوان كثرتگرايي حقوقي - انفصالي يا فردگرايانه ناميد.[2]
به رغم مناسبت فرهنگي و تمدني بالقوه، ايران از توان بالفعل نرمافزاري، براي مواجه شدن با اين وضعيت، محروم است. البته به طور بالقوه، ايران حتي بيش از تركيه، استعداد شكفتگي در اين زمينه را دارد. اما شكفتگي در اين زمينه و توان نرمافزاري به شكل مديريت شبكهسازي، از سوي نخبگان كشور، در اين دنيا به شدت مجازي است. در واقع آيه شريفه «خدايا به ما خير دنيا و آخرت عطا فرما»، و حديث توازن بين زندگي و مرگ حضرت علي (ع) به لحاظ دكتريني، و تحولات عيني ناشي از فرايند جهاني شدن، زمينه تجربي طرح اين تئوري را فراهم آورد. تئوري دولت مجازي روزكرانس، و شبكهسازي كاستلز، جهتگيري ذهني براي اين نظريهپردازي را فراهم آورده است. منزلت جغرافيايي و اوجگيري بنيادگرايي در كليه مرزهاي ايران اختصاصاً، و در خاورميانه عموماً نيز، به موضوعيت يافتن نظريه ياري داده است.
به يمن تجويز دكتريني توازن بين دنيا و آخرت، ايران ميتواند در حد خود، بيشترين قابليت انطباق را، با فرايند جهاني شدن داشته باشد. موازنه مثبت و فعالانه دنيا و آخرت را ميتوان، در قالب دو جلوه تمدني و فرهنگي بازسازي كرد. دستاوردهاي اين بازسازي، در قالب تجويزات فصل ششم به شكل زير بيان ميشود:
- رهبري كشور، قرائت كثرتگرايي تعاوني اخلاقي را به عنوان گرايش فرهنگي مزبور اعلان كنند.
- كليه نهادها به نحوي ساماندهي شوند كه، بازتاب نام جمهوري (حاكميت انسان) اسلامي (حاكميت خدا) باشد.
- نهاد خبرگان رهبري، مجمع تشخيص مصلحت، شوراي عالي انقلاب فرهنگي كشور، شوراي عالي امنيت ملي و شوراي نگهبان قانون اساسي را ميتوان، عرصه حضور نخبگان مذهبي، ملي (كليه احزاب) و علمي (دانشگاهي) كرد.
- از لحاظ فرهنگي و ساختاري، اين نهادها تجلي فعاليت ملي باشد، نه حكومتي
- رهبري، دستور لازم براي عفو عمومي و اعتمادسازي ملي را بدهند.
- شوراي نگهبان، راههاي تسهيل عملياتي شدن حاكميت انساني، در طول نزولي حاكميت الهي را، بيابد، و نگذارد كه حاكميت الهي، به عاملي جهت نقض حاكميت انساني تبديل شود.
- مجلس، با گذراندن لوايح، توان و ظرفيت خويش را در راستاي تحقق اراده و حاكميت ملي در سطح جهاني، و حاكميت ملت در سطح داخلي فراهم كند. حاكميت و قدرت، از اراده ملت ناشي ميشود. حكومت، عقل و مديريت خود را، در خدمت به ملت صرف كرده، و در ازاي آن اجرت ميگيرد.
- نخبهگرايي و شايستهگرايي معنوي - فضيلتي - كارآفرينانه - مهارتي، به جاي نخبهسالاري سنتي (اشرفگرا و يا نخبهسالاري كارآفرينانه) بنشيند.
- قوه قضائيه، نقش خود را در منزلت داوري بين ملت و حكومت، و تنظيم روابط بين ملت قرار دهد، نه آن كه به ابزاري حكومتي تبديل شود. ادخال مردم به صورت هيئت منصفه در همه دادگاهها، براي اعمال حاكميت مردم، و اعلان وقوع يا عدم وقوع جرم لازم است. در صورتي كه وجدان عمومي بر وقوع جرم حكم كند، قاضي مجازات را تعيين كند.
- هيئت منصفه بايد تركيبي از كل ملت باشد، نه منتخب دولت
- شوراي امنيت ملي، استراتژي كشور را موازنه فعالانه و مثبت اعلان كند. موازنه فعالانه مثبت در زمينه سياست خارجي، مبتني بر نقش شبكهسازي ايران، بين شمال و منطقه خاورميانه باشد. اين مديريت شبكهسازي، با عنايت به منافع قدرت ملي و ارزشهاي اعتقادي كشور باشد. قدرت در مقابل شمال و عدالت در رفتار خويش با جنوب، مبناي سياست خارجي كشور باشد. وزارت خارجه عملاً نشان دهد كه ايران، قصد براندازي نظم و نظام موجود را ندارد. استعفا از نقش رهبري دنياي جنوب براي مبارزه با شمال، و به جاي آن اعلان استراتژي گفتگو، براي همكاري در تمدن مشترك جهاني و همزيستي فرهنگي
- سازمان مديريت و برنامهريزي كشور، بودجه، برنامه و مديريت لازم را براي ايجاد يك ساختار مديريت شبكهاي و مجازي در كشور فراهم كند.
- فرهنگستان علوم، شوراي انقلاب فرهنگي و رسانهها، زمينه آموزشي و پرورشي توليد انسان كارآمد با برد تمدني جهاني و استواري فرهنگ فردي را فراهم كنند. دولت جاي فرد ننشيند، بلكه زمينهسازي شكوفايي و خلاقيت فردي و ملي را فراهم كند.
- برنامههاي آموزشي و پرورشي، انسانهاي توانمندي را بيافريند، كه به درونفكني ماهيت تحولات بيروني و بيرونفكني توانهاي داخلي خويش، در سطح جهاني قادر باشد.
- وزارت امور خارجه، تجلي اهداف ملي و نه حزبي باشد. وزارت امور خارجه بايد عرصه بين درونفكني تحولات جهاني، و برونفكني استعدادهاي ملي باشد.
- به جاي تلاش براي تقابل با اروپا يا آمريكا، اگر قرار است تغييراتي داده شود، ضمن توافق به طور محرمانه، آمريكا را نيز مرهون اين تغيير سياست كنند، تا به نوعي محاسبات دو كشور، به نفع ايران و مديون بودن آمريكا، صورتبندي شود.
- ماهيت قدرت ايران بايد اصالتاً، صرف مديريت شبكهسازي بين جهان و منطقه خاورميانه شود. قدرت ارتباطي - فني – اقتصادي، بيش از نظامي مورد توجه قرار گيرد.
- بين دكترين همكاري در تمدن جهاني، و همزيستي فرهنگي با بازدارنگان سياسي و نظامي، توازن برقرار شود. يا ايران بايد وارد يك اتحاديه نظامي بينالمللي شود، و يا نقش قدرت مثبت براي ايجاد همكاري بين شمال و جنوب را ايفا كند. ورود به اتحاديه نظامي با شمال، مانند زمان گذشته وضعيت دفاعي - تمدني ايران را ميسازد، اما با اخلاق متعالي[3] آن سازگار نيست. بنيادگرايي ستيزآلود با شمال و در نقش رهبري جنوب، ايران را مانند كوبا، كره شمالي، ويتنام و عراق خواهد كرد. اين امر به ظاهر با فرهنگ ديني ميخواند، ولي با باطن آن و اصل «با دست خود، خويش را به هلاكت نرسانيد»، سازگار نيست.
- ايران در وضعيت مذلت نيست كه مجبور باشد در حال حاضر شهيد شود، تا مذلت نپذيرد. البته اعمال سياستهاي غلط، تا به حال چنين وضعي را به طور مقطعي به وجود آورده است. تداوم بنيادگرايي ستيزآلود، كشور را در آينده به دو راهي مذلت - شهادت خواهد رساند. كثرتگرايي تعاوني اخلاقي و موازنه مثبت فعالانه، ايران را به رستگاري خواهد رساند.